انجمن گروه موج سازان

نسخه‌ی کامل: داستان یک برنامه نویس که از علم بازاریابی چیزی نمی دانست
شما در حال مشاهده نسخه آرشیو هستید. برای مشاهده نسخه کامل کلیک کنید.
بلاخره اپلیکیشنی که سال ها برای تولید آن وقت گذاشته بودم را نوشتم چون احساس کردم واقعا به شخصه به آن نیاز دارم و گفتم شاید دیگران هم آنرا بخواهند.

وقتی که نوشتن آن برنامه تمام شد با افتخار اعلام کردم “بلاخره راه اندازی شد”.اعلام کردم یعنی اینکه دقیقا این عبارت را توییت کردم.

در زیر لیست کارهای مرتبطی که بعد از راه اندازی اتفاق افتاد را می توانید بخوانید:

روی وب سایت معرفی به روزترین اپلیکیشن ها قرار گرفت.

عکس العمل من: اوه عالیه! در عرض دو روز ۴۰ بار دانلود شد.

به وبلاگ ها و وب سایت هایی که اپلیکیشن ها را مورد ارزیابی قرار میدهند ایمیل زدم.

نتیجه: پاسخی نگرفتم.

یکی از شرکت هایی که اپلیکیشن مشابه را داشت در اکانت توییترش ما را معرفی کرد.
بسیاری از تست کنندگان نرم افزار در مورد این اپلیکیشن توییت کردند و گفتند:

اوه پسر! محشره.

درخواست های همکاری زیادی گرفتم و با توجه به میزان فروشی که کسب کرده بودم تصمیم گرفتم فروشگاه آنلاین خودم را راه اندازی کنم.

در روز پنجم فروشگاه را راه اندازی کردم و یک فرم ثبت نام هم برای اپلیکیشن پیاده سازی کردم.

نتیجه در روز هشتم: هیچ فروشی نداشتم.

کد پرداخت ۵۰ درصدی تولید کردم و به افراد زیادی دادم.

هر کسی که درخواست کرده بود یک کد تخفیف گرفت.

فهمیدم که سایت من اصلا روی گوگل لیست نشده است.

پس تصمیم گرفتم که ابزار مدیریتی داشته باشم و سایتم را بر روی گوگل ثبت کردم.

اپلیکیشن من در فروشگاه معتبر آنلاین شرکت Atlassian معرفی شد.
در روز هفتم باز هم به وبلاگ ها و وب سایت ها ایمیل زدم.

نتیجه: بازهم پاسخی نگرفتم.

در روز هشتم وب سایت ۲۲۹۱ بازخورد گرفت.
اکانت توییتر اپلیکیشن حالا ۳۸ دنبال کننده دارد.

در کل توانستم با همه این راه ها ، ۱۱ تا از این اپلیکیشن بفروشم.مردم منتظر بودند که نسخه آزمایشی نرم افزار تمام شود؟ یا اینکه اصلا اپلیکیشن را پاک کرده اند؟ نمی دانم.

همه این سال ها از بازاریابی غفلت کردم.ولی متوجه شدم که: بازاریابی سخت است.به طور وحشتناکی سخت است.

نکته ترسناک اینجا بود که مردم به سایت می رفتند و اپلیکیشن را دانلود میکردند و بعد آنرا پاک می کردند.من هیچ وقت از آنها سوال نمیکردم و نمی فهمیدم که چرا پاک میکنند.با اینکه من خیلی مشتاق بودم که کاربران ایمیل بزنند و سوال کنند و یا مشکلی را گزارش دهند.

داستان من مثل داستان همه برنامه نویس هایی بود که فکر میکردند که خوب “بلاخره راه اندازی کردم” و بعد خداحافظ.مثل برنامه نویس هایی که بعد از راه اندازی گفتند: ” آخیش راحت شدم بلاخره راه افتاد”.

منبع